تبليغاتX
SINGLE

حاضرم دربيابان روم وطعمه گــــــــرگ ها شوم

 

تا كه درآبادي خواهند مرابانام غريب اشنا كنند

 

دربيابان ماندن وطعمه گـــــــــــــــرگ هـــا شدن

 

 بــــه از آن اسـت كــه بـانـام غـريب  آشنا شدن

 

دربيابان من ميگريم وباگريه ام گرگ ها ميگريند

 

 امااين جا من اگر بگيرم آنان به گريه ام ميخندند

 

دربيابان گــرگــــهـا ز مـــحبـــــت رام شـــــــدند

 

عـــــــــــاشـق ايـن دل سـوخـتـه وبي جـــان شدند

 

امـادرايـــن ديــــــاركــــــه وفـــــــا كـــــــم شـده

 

رفتــــــــار همـــــــــــه بـــــاهــــم يـك رنگ شده

 

گرمحبت كنيم گويــند برو اي  ديـــــــــوانـــــــه

 

كــه جاي يكي مثل تونيـــــست درايـــــن ميـخانه

 

پس درد دل را باكه گويم كـــــــــه آرام شود؟

 

   به كدام گــرگ كه بعد شنـــــــيدن رام شود؟

+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/05ساعت 21:0  توسط mehran  | 

تو به من خندیدی٬ دل من محو تو شد

در پی خنده تو خندیدم٬

بی خبر از فردا.

غرق بازی بودی٬ و بدنبال پر شاپرکها می رفتی٬ و به دنبال تو٬ من.

هر دو سرگرم شدیم.

شاد از شادی ایام و پر از خنده شدیم

و در آن بازی گرگم به هوا

عهد بستیم که با هم باشیم.

* * *

سالها رفت و گذشت

روزها از پی هم می آمد

نه نشان از تو بدیدم نه خبر از تو رسید

و در اندیشه خود

بارها عهد شکستم که ز تو دل بکنم

دل تنگم اما٬ همچنان منتظرت

و به تصویری دور٬ در پس خاطره ها می نگرد.

* * *

تو به من خندیدی

و نفهمیدم من٬

خنده ات خنده نبود٬ عشق پاینده نبود

کودکی با من گفت : عاشقی سیری چند؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/21ساعت 19:22  توسط mehran  | 

سوختم از آنچه که فهمیدم.
سوختم از آنچه که باور نداشتم.
رفتی.....
ماندم......
و برای هیچ گریستم.

ماندم......
سوختم....
به راه رقتنت چشم دوختم.
دل مرد در آن شب سرد
در میان فصل مرگ
پرپر شد به یاد گل زرد......... ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/20ساعت 14:39  توسط mehran  | 

دل من تنها بود

                          

                                                     دل من عادت داشت

 

    که بماند يک جا...

                                                    به کجا؟

 

 

          معلوم است

                 به در خانه ي تو

                                             دل من عادت داشت

                                     که بماند آن جا

پشت يک پرده تور

                                که تو هر روز آن را

                                                                     به کناري بزني

 

   دل من ساکن ديوار و دري

 

                                             که تو هر روز از آن مي گذري

 

 

                                                    دل من ساکن دستان تو بود...

 

 

دل من گوشه يک باغچه بود

                               که تو هر روز به آن مي نگري

 

  دل من را ديدي؟

     ساکن کفش تو بود...

                                                    يادت هست؟

دیگه نمیتونم گریه کنم

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/08ساعت 15:40  توسط mehran  | 

روزی آمد که دل بستم به تو،از سادگی خویش دل بستم به قلب بی

وفای توروزها میگذشت و بیشتر عاشقت میشدم، یک لحظه صدایت را

نمیشنیدم غرق در گریه میشدم
روزی تو را نمیدیدیم از این رو به آن

رو میشدم!
گفتی آنچه که میخواهم باش ، از آنچه که میخواستی بهتر

شدم
گفتی تنها برای من باش ، از همه گذشتم و تنها مال تو شدم

روزی آمد که من مال تو بودم و تو عاشق کسی دیگر
اینک تنها اشک

است که از چشمان من میریزد
تنها شده ام ، باز هم مثل گذشته همدم

غمها شده ام
راهی ندارم برای بازگشت ، به یاد دارم شبی دلم تنها به

دنبال ذره ای محبت میگشت
نمیپرسم که چرا مرا تنها گذاشتی ،


نمیپرسم که چرا قلبم را زیر پا گذاشتی
میدانستم تو نیز مثل همه …

نمیبخشم تو را …
دیگر مهم نیست بودنت ، احساس گناه میکنم در

لحظه های بوسیدنت
نمیبخشم تو را ، این تو بودی که روزی گفتی با

دنیا نیز عوض نمیکنم تو را
دنیا که سهل است ، تو حتی نفروختی به

کسی دیگر مرا
مثل یک جنس کهنه ، دور انداختی مرا!نمیدانستم برایت

کهنه شده ام ، هنوز مدتی نگذشته که برایت تکراری شده ام
مهم نیست

، برای همیشه تو را از یاد میبرم ،قلبم هم نخواهد، خاطرت را خاک

میکنم
تو نبودی لایق من ، تو نبودی عاشق من ، میمانم با همان تنهایی

و غم
تو را نمیبخشم ، و اینک روزی آمده که به خاطر تو حتی

نمیریزد یک قطره اشکم!
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/30ساعت 19:42  توسط mehran  | 

چه خوب میشه اگه خــدا
حقمو از تــــو بـــگیره
کـــاری کنه کـــه آخرش
دل سیــــاهت بـــمیره
چه خوب میشه اگه چشام
دیــــگه چشاتـــو نبینه
حتی یـه لحظه این دلـــم
منتظــــر تــــو نشینــه
کاشکی یــــکی پیدا بشه
دلِ تــــو آتیش بزنــــه
یه بــــی وفا مثل خودت
تیری بــــه قلبت بـــزنه
کاشکی دیــــگه مهربونی
هرگز سراغ تـــو نیــــاد
تـــــو تنهایی جون بکنی
تــا اشک چشمات در بیاد
چه لحظه ها بــــه یاد تو
اشک چشام جاری می شد
منم چـــــقدر ساده بودم
کـــه دلم عـــاشق تو شد
دلــــم می خواد یکی بیاد
مثل خودت نـــــامهربون
کـــــاری با چشمات بکنه
تــــا که بگی عزیز بمون
دیگه نمی خوام بــــی وفا
اسیر چشمات بمونــــــم
می خوام که از پیشم بــری
تـــــا کــــه چشاتو نبینم
آره می خوام مـــن از خدا
یــــه قدری خواهش بکنم
کــــه این دل و کمک کنه
تــــرو فـــــراموش بکنم

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/23ساعت 20:42  توسط mehran  | 

خدایا...
چرا هیچکس جوابمُ نمیده...؟
چرا هیچکس به فریادم نمیرسه...؟
چرا هیچکس نیست تا داغ این دل تنها رُ تسکین بده...؟
چرا دیگه هیچکس منُ به یاد نمیاره...؟
چرا هیچکس نیست که پیشش که هستم،آروم بگیرم...؟
خدایا...
نخواستی پیشم بمونه...
گفتی بره تا یه عمر تو حسرتش بمونم...
حالا چرا برنمیگرده...؟
چرا دیگه به یادش نمیام...؟
چرا دیگه غصه هاشُ باهام در میون نمیذاره...؟
چرا نه صدامُ میشنوه...نه دلمُ میبینه...؟
به خدا خیلی دوسش دارم...
چرا دوست داشتنمُ نمیبینه...؟
خدایا...
خودت نخواستی باهم بمونیم...
گذاشتی دست سرنوشت،دست گلمُ از دستم در بیاره...
حالا راضی شدی...؟
حالا که شب زنده دارییام مریضم کرده...؟
حالا که دارم از دوریش ذره ذره میسوزم...؟
چرا برنمیگرده...؟
بازم باید تو دوریش بسوزم...؟
جرم دل بستنم انقد سنگینه که باید همچین تقاصی بدم...؟
باشه خدا...
اشکالی نداره...
من منتظر می مونم...
بیدار می مونم،تا اون روزی که برگرده،یا تا اون روزی که زیر خاک خوابم ببره...
شاید تو آتیش جهنمت،بهم بگی به چه جرمی،مجازات شدم...
بگی به چه جرمی همه کسمُ از دست دادم...
بگی به چه جرمی چشم به راهش مُردم...
بگی به چه جرمی از پیشم رفت...
یا بگی به چه جرمی عشقمُ باور نکرد...
و یا بگی به چه جرمی هیچوقت دوسم نداشت...
...
خدایا...
دیگه صدام در نمیاد تا داد بزنم،دوسش دارم...
دیگه صدام در نمیاد تا بگم،من منتظر میشم به راه...
چه بیاد یا چه نیاد...
دیگه صدام در نمیاد تا بگم،با این حال بَدَم،چشم از راهش برنمیدارم...
...
آره،...
با این حال بَد...
...
یادمه همه میگفتن ازش جدا نشو...
دوریش مریضت میکنه...
میگفتن دیگه براش مهم نیستی،بی خیالش شو...
بذار بره...
همه میگفتن...
...
اما من گوش نمی دادم...
میگفتم خیلی بهش اطمینان دارم،...
حتی بیشتر از چشمام...
همه میگفتن پس حقته اگه بره،پا رو دلت بذاره...
تو هم بمونُ خودتو مریض کن...
...
حالا خدا شنیدی چه مرگمه...؟
شنیدی رفتم دکتر...؟
شنیدی دکتر چی گفت...؟
فهمیدی دردم چیه...؟
فهمیدی دوست داشتنش،انتظارُ عشقش همه و همه...
کارمُ به کجا کشید...
دکتر گفت مریضم...
بهم گفت...
...
دوست ندارم دربارش چیزی بگم...
چه اهمیتی داره...؟
جز اینکه یه زخمم رو زخمایه دیگم اضافه میکنه...؟
...
حالا خدا بذار هرجا میره...
به دوستاش یا هرکسی که میخواد،بگه اون عاشق بی کسُ کاری که منتظرم بود،حالش اصلا خوب نیست...
بذار تو لحظه های شادیش به درد من بخنده...
بذار به همه بگه،من هیچ غصه ای ندارم...تمام غصه هام مال همون عاشق بی کسُ کاره...
اما نذار فراموش کنه،من مُردم...
اگه قلبم میتپه،برای من نیست...
به عشق اونه...
قلبمم منتظره...
دوسش داره...
...
دوستت دارم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستایه خوبم...لطفا ببخشید که پستم خیلی قشنگ نشد...
یه اتفاقی افتاده که امروز دیگه خودم نیستم...
انگار تمومه خاطراتم زنده شده...انگار تو همون گذشته هامم...
پس خواهشا ببخشید...سعی میکنم تو پست بعد جبران بکنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/19ساعت 15:19  توسط mehran  | 

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است نکند دل دیگری او را اسیر کرده است..

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تأخیر کرده است...

گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است...

خندید به سادگیم آیینه و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است ...

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی ...

گفت خوابی.. سال‌ها دیر کرده است, در آیینه به خود نگاه می‌کنم...

آه! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است ...

 راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/18ساعت 14:28  توسط mehran  | 

قصد سفر دارم
می خواهم بروم
همراه با خط سفید وسط جاده
 که مرا تا انتهای دور با خود می برد
من میروم تنها
بار خاطراتم سنگین است
می روم و می دانم بهار نزدیک است
خسته ام ، آنقدر که دلم میخواهد برای مدتی بمیرم
اما نه ... من بدون تو می میرم
میخواهم بگویم و دستم بنویسد
مینویسم تا خیالم از دست یادت رها شود
اما باز از میان سطرهایم سر بیرون می آوری
میدانم تا ابد خیالت مرا رها نخواهد کرد

<<<<<>>>>>

نمیدونم چجوری بگم دلتنگشم...فقط دلم میخواد یه بار دیگه برای یه لحظه ام که شده فقط ببینمش...

آرزو میکنم هیچ وقت هیچ کس مجبور به فراموش کردن چیزی نشه...ما آدما خیلی مسخره ایم...عادت کردیم برا با هم بودن همدیگه رو آزار بدیم...

نمیدونم چند وقته که ندیدمت...کاش می تونستم یه بار دیگه سرمو بزارم رو شونت...ایبار جای اینکه بخوابم...اینقدر گریه کنم که مثل همیشه بهم بگی...تو...خلی...

دلم برات تنگ شده...کاش بودی...کاش بودم...

کاش بودی...کاش بودم...

...کاش بودیم...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/16ساعت 17:44  توسط mehran  | 

من سکوتم حرف است

حرفهايم حرف است

خنده هايم حرف است

کاش مي دانستي

مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم

کاش ميدانستي کاش مي فهميدي

کاش و صد کاش نميترسيدي

که مبادا که دلت پيش دلم گير کند

کاش مي دانستي

چه غريبانه به دنبال دلم خواهي گشت

در زماني که براي دردت

سينه دلسوزي نيست

تازه خواهي فهميد

مثل من هرگز نيست.....

 >>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام ...!

 >>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<

تو اگر ميدانستي که چه زخمي دارد

 

                                    که چه دردي دارد!

 

خنجر از دست عزيزان خوردن

 

                                    هرگز از من نمي پرسيدي

 

                                    که چرا؟!

 

                                        تنهايي؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/14ساعت 15:4  توسط mehran  |